|
|
 |
لينکهاي سريع |
 |
موضوعات |
|
|
|
|
»تعداد آنلاين: 2
»بازديدهاي امروز: 112
»بازديدهاي ديروز: 110
»تعداد بازديدها: 22545
»کاربر: Admin

|
|
|
|
|
.gif)
ظهر بود، مىخواستم براى افرادى كه براى يادگيرى فنون نظامى رفته بودند، چاى درست كنم تا وقتى برگشتند چاى حاضر باشد. كترى را برداشتم و بيرون رفتم و آتش درست كردم آن را روى آتش گذاشتم ناگهان صداى سوت يك خمپاره را شنيدم و به سرعت خودم را به سنگر رساندم چون حدس مىزدم كه در نزديكى سنگر به زمين بخورد، وقتى داخل سنگر رسيدم صداى انفجار عظيمى به گوشم رسيد. با خود گفتم الان سنگر فرو مىريزد ولى اين اتفاق نيافتاد بعداز چند لحظه كه به بيرون رفتم هيچ اثرى از كترى و آتش و... نبود زيرا خمپاره درست در نزديكى آن به زمين خورده بود و اگر من از آن محل دور نمىشدم حتماً از بين رفته بودم و اين موجب شد تا من بتوانم با بعثيون كافر جنگ و جدال بيشترى كنيم.
شهيد محمد ابراهيم صفري
| |
|
|
|
|
|
.gif)
روزي داخل سنگر بوديم صدايي را شنيديم كه شبيه به زمين خوردن شئي بزرگ بود با همسنگرانم به بيرون دويدم بله درست بود يك خمپاره به زمين خورده بود ولي منفجر نشده بود . خيلي تعجب كرديم و جلوتر رفتيم . وقتي آن را زيرو رو كرديم ، روي آن با خط درشتي نوشته بود ند (( ... صدام)) من سرجايم خشكم زد و به فكر فرو رفتم كه اين بدبخت ها با اينكه از صدام بيزارند ولي مجبورند به نفع او بجنگند و خيلي دلم براي آنها سوخت .
شهيد محمد ابراهيم صفري
| |
|
|
|
|
|
.gif)
شب از نيمه شب گذشته بود كه دستور حمله صادر شد و بچهها لحظه شمارى مىكردند مانند پروانه به طرف دشمن پرواز كرديم كه پس از يك درگيرى سخت آنها را شكست داديم در حالى كه بسيارى از بچههاى ما هم شهيد شدند. پس از پيروزى دستور داده شد كه در سنگرهاى عراقى جايگزين شويم اما اين سنگرها پر از سربازان عراقى بود و ما بايد در ميان خاك و خون قرار گرفته و چاره ديگرى نداشتيم وقتى كه هوا كمى روشن شد يكى از بسيجيان در سنگر جلوتر رفت و يك چيز زرد رنگ را ديد و ما را صدا زد و گفت: بيا ببين كه اين چيست؟ من دويدم و به او گفتم: دست نزن كه در اين هنگام فرمانده صدا زد مبادا دست به چيزى بزنيد شايد بمب باشد. نكات قبلى كه به شما گفتهام!... و آن بمب بود.
شهيد رمضان کيخا
| |
|
|
|
|
|
.gif)
دوست علي اصغر گفت : ما با هم به عمليات رفتيم علي اصغر از شدت گرسنگي و خستگي آن قدر بي حال شده كه دستش را به من گرفته بود و به راه خود ادامه مي داد در بي راه ازكمكهاي مردمي كه از روستاها مي فرستادند پيدا كرديم و يك مقداري كمي كلوچه كه درآن بود را خورديم وكمي نيرو گرفتيم و به راهمان ادامه داديم تابه محل مورد نظرمان رسيديم خط آن قدر شلوغ بو كه ما حدود 24 ساعت همانطورايستاده بوديم و نماز راهم به همان صورت كه راه مي رفتيم مي خوانديم .
شهيد علي اصغر کلاته باقري
گوينده: پدر شهيد
| |
|
|
|
|
|

گرچه گلچین نگذارد که گلی باز شود
تو بخوان، مرغ چمن، بلکه دلی باز شود
|
|